مقدمه

در تاریخ هموار نسل‌ها پی درپی آمده اند و تحولات اجتماعی و تاریخی را رقم زده اند. این دگرگونی‌ها گاه رو به سوی رشد و تعالی داشته و گاه رو به افول و تباهی. بنابراین، انسان همواره در حال حركت بوده و میان پدران و مادران از یك سو و فرزندان و جوانان از سوی دیگر فاصله و تفاوت هایی پدید آمده است.

اگر فاصله میان نسل‌های جدید از نسل‌های پیشین در نقاط ضعف و كاستی‌ها باشد، بسیار پسندیده و حتی برای اعتلای جامعه ضروری است، اما اگر این فاصله‌ها از ویژگی‌های مثبت و ارزنده صورت گیرد، بی تردید سبب زوال و افول جوامع می گردد.

امروز نسل جوانی كه در دوران حكومت اسلامی زاده شده و زیسته است، به بلوغ فكری و اجتماعی رسیده و در آستانه حضور در عرصه‌های گوناگون اجتماعی است و می توان گفت: تا حدی حضور خود را تحقق بخشیده است، بدون شك در تفكّر و نگرش تفاوت‌ها و فاصله هایی با نسل گذشته ـ كه در پیروزی انقلاب نقش ایفا كرد ـ دارد. در حقیقت، پرسش اصلی مسئله ای فراتر از فاصله نسل هاست.

سال‏های سال بود که مذهب به حاشیه رفته بود و دین نای بلند شدن و دعوی اداره زندگی را از دست داده بود. اما با پیروزی انقلاب اسلامی، مجددا مذهب به زندگی بازگشت و توانست همه آنچه را که انسان جدید گم کرده بود بیابد و او را به مسیر اصلی باز گرداند.

 

با وقوع چنین حادثه بزرگی، جهان بویژه جهان اسلام به نقش تعیین‏کننده معنویت در حل معضلات انسان معاصر پی برد و شعار بازگشت به سنت و مذهب مورد توجه همگان قرار گرفت. اما آنان که ماهیت دین اسلام را نمی‏شناسند و از درک جهان اسلام عاجزند؛ هرگز پیش‏بینی نمی‏کردند نشانه‏های سیاسی قرآن و سنت، به مسلمانان، چسبیده و از آنان فاصله نمی‏گیرد و دوباره آنان را در همه عرصه‏های زندگی با خود درگیر می‏کند.

 

این همان چیزی است که امروزه غربیان از آن به بازگشت دوباره مذهب به سیاست یا عصر «پست سکولاریسم» یاد می‏کنند. این عصر که بر باز گشت معنویت تأکید می‏کند علاوه بر اینکه سکولاریسم را تلطیف می‏کند به نوعی هم، به تقویت روند‏های انقلابی یا رادیکالیسم می‏انجامد.

 

ترکیب این سه عنصر یعنی باز گشت به مذهب، به حاشیه رفتن سکولاریسم و فرا رفتن از روش‏های اصلاحی و روی آوردن به اقدامات انقلابی، چیزی است که «راجر هاردی» آن را محصول "فرزندان خمینی» می‏خواند.

در این تحقیق می كوشیم تا دریابیم فاصله نسل سوم از انقلاب اسلامی چیست؟ به دیگر سخن، آیا نسل سوم در موضوع انقلاب اسلامی فاصله ای با نسل گذشته پیدا كرده است یا نه؟ و اگر فاصله ای هست به چه علت روی داده و چگونه می تواند در راستای رشد و اعتلای جامعه و انقلاب اسلامی مفید واقع شود؟

 

    مفهوم انقلاب

 

    مطالعه نظام‏مند مفهوم جدید انقلاب، از قرن نوزدهم میلادی آغاز شد. در فرهنگ‏های سیاسی و علوم سیاسی، انقلاب را چنین تعریف می‏کنند: «سرنگونی یک نظام اجتماعی کهنه و فرسوده و جای‏گزین کردن آن با نظام اجتماعی نو و مترقی» یا «سرنگونی حکومت طبقه یا طبقات رو به زوال و جای‏گزین کردن آن با نظام اجتماعی جدید». در برخی موارد هم برای تعریف عام انقلاب که هر نوع تحول اساسی را در بربگیرد، آن را چنین تعریف می‏کنند: «هر نوع تحول کلی و اساسی».

 

    انقلاب از دیدگاه اسلام

 

    دیدگاه اسلام در مورد انقلاب، با تفسیر و تحلیل غربی و مارکسیستی آن کاملاً تفاوت دارد. در تحلیل اسلامی، مهم‏ترین عامل انقلاب، آرمان‏خواهی و عقیده به مکتبی است که نخست گروه پیشرو و مجاهدان را وارد میدان مبارزه انقلابی می‏کند و سپس با بسیج توده‏های گسترده مردم، انقلاب را به درون جامعه کشانده، از طریق توده‏های مردم به پیروزی می‏رساند. از دیدگاه اسلام، انقلابْ نوعی جهاد داخلی است که در آن گروهی برای خدا می‏جنگند و گروه دیگر مانع راه خدایند

    رهبری و مرجعیت

 

    از ویژگی‏های مهم انقلاب اسلامی ایران که از ویژگی الهی بودن انقلاب سرچشمه می‏گیرد، نقش دین، عالمان دینی و رهبری و هدایت انقلاب است. همه انقلاب‏های دیگر به نوعی در مقابل دین و مذهب بودند، ولی این انقلاب با رهبری و هدایت عالمان دینی آغاز شد و به سرانجام رسید. در رأس این بزرگان، شخص امام خمینی رحمه‏الله قرار داشت که بالاترین جایگاه دینی، یعنی مرجعیت را دارا بود. رهبری ایشان، ویژگی‏های برجسته‏ای داشت که برخی از آنها را برمی‏شماریم:

    الف) امام که مرجعی دینی بود، پایگاه وسیع و عمیق مردمی داشت.

    ب) ایشان با پایه‏گذاری قیام پانزده خرداد و مدیریت و شجاعت بی‏مانند در آن جریان و ایام تبعید، رهبری سیاسی و انقلابی خود را به اثبات رساند.

    ج) رهبری ایشان قاطعانه بود.

    د) امام، هم طراح انقلاب بود و هم مدیر و مجری آن.

 

 

فاصله نسل سوم از انقلاب اسلامی

 

نسل اول انقلاب كه از سال‌های آغازین (1341ـ1342 ش) به رهبری امام خمینی نهضت را آغاز كرد و نسل دوم كه در پیروزی انقلاب اسلامی مشاركت داشت و در دفاع مقدس حضور خود را نمایاند مشكل چندانی با انقلاب و روند شكل گیری و پیروزی آن ندارد. اما نسل سوم كه پس از انقلاب اسلامی متولد شده و اكنون با پشت سر گذاشتن دوران كودكی و نوجوانی از هویت خود پرسش می كند، در شناخت انقلاب اسلامی با دو مشكل جدی مواجه است:

1. توان مقایسه پیش و پس از انقلاب را جز با استفاده از منابع تاریخ معاصر ندارد;

2. بار مشكلات و دشواری‌های سال‌های پس از انقلاب را از دوران كودكی تاكنون متحمل شده است. بنابراین، حق دارد كه در آرمان‌های انقلاب تردید كند و به این سو و آن سو نظر اندازد و این پرسش را پیش بكشد كه آیا سبك بهتری برای زندگی و الگوی كارآمدتری برای حكومت وجود ندارد؟

این تردید، و پرسش‌ها نمود فاصله ای است كه نسل سوم از انقلاب اسلامی یافته; فاصله ای كه اساس آن تاریخی است ولی به علت مشكلات جدی در نهاد تعلیم و تربیت و ناتوانی جمهوری اسلامی ایران در جامعه پذیر كردن نسل سوم با آن مواجه هستیم.

در اینجا پرسش ما از فاصله نسل‌ها نیست، بلكه مسئله اصلی فاصله نسل سوم از انقلاب اسلامی است. فاصله نسل‌ها همیشه و در همه جوامع بوده است، هرچند در بعضی از خانواده‌های جامعه امروز ما نیز ممكن است فاصله نسل سوم از انقلاب فاصله نسلی هم باشد; مانند خانواده ای مذهبی كه فرزندشان متعهد نیست. در مواردی هم ممكن است فاصله نسلی باشد ولی فاصله از انقلاب نباشد; مثلا خانواده ای مذهبی با تحصیلات معمولی كه فرزندانشان آن عقاید را پذیرفته اند ولی تحصیلات عالی دارند. بنابراین، می توان گفت: شاخص‌های فاصله نسل‌ها با شاخص‌های فاصله از انقلاب متفاوت است. یكی از تفاوت‌های این دو مسئله آن است كه می توان فاصله از انقلاب را نه تنها به نسل سوم، بلكه به كل جامعه تعمیم داد. جوانان به عكس بزرگسالان كه هویت اجتماعی تثبیت شده دارند و در شرایط زندگی جا افتاده اند، در جستوجوی هویت اند و از خویش و از جامعه پرسش می كنند تا از خود و جامعه خود تصور درستی پیدا كنند. از این رو، اگر پاسخ درست و كافی به آنان داده نشود از ارزش‌ها و آرمان‌ها و حتی تاریخ خود فاصله پیدا می كنند. امروزه در جامعه ما كه عوامل وابستگی به ویژه در حوزه فرهنگ به صورت همجمه فرهنگی عمل می كند، این مسئله بسیار اهمیت پیدا كرده و پرداختن به آن ضروری است تا با یافتن علت این فاصله و راه‌های نزدیك سازی نسل سوم به انقلاب، هویت اجتماعی و منافع و مصالح ملی و دینی را حفظ و تأمین كنیم.


قشربندی هنجاری نسل سوم

پژوهش‌های مفصل میدانی و مصاحبه با گروه‌های مختلف جوانان نشان می دهند كه می توان آن‌ها را در یك قشربندی چهارگانه از لحاظ فاصله با انقلاب اسلامی گنجاند:1

1. نزدیك ترین قشر از نسل سوم به انقلاب اسلامی كسانی هستند كه هنجارهای عالی انقلاب را كه مبتنی بر اندیشه‌ها و ارزش‌های بنیادین انقلاب اسلامی است پذیرفته اند و خواهان دگرگونی هنجارهای نهادمند جامعه و هماهنگ سازی آن‌ها با هنجارهای عالی انقلاب می باشند. گروه مرجع این قشر معمولا شهدا و مردان بزرگ تاریخ ایران اند كه تقوا و معرفت و مبارزه با ظلم و استكبار را باهم جمع كرده و نام نیك از خود بر جای گذاشته اند. این قشر كه مثل سایر قشرها متأثر از خانواده‌های خود هستند، معمولا از جوانان بسیجی یا جوانانی كه با گونه‌های مختلف در فعالیت‌های اجتماعیوفرهنگی مشاركت می كنند، تشكیل شده و به طوركلی به تحصیلوورزش و حضور در مراسم مذهبی علاقه مندند. توجه به آینده جامعه یكی از ویژگی‌های عمومی آن هاست.

2. قشر دیگر هنجارپذیران دوگانه اند; یعنی كسانی كه هم هنجارهای عالی را پذیرفته اند و هم هنجارهای نهادمند را، اما برای تحول آن‌ها احساس ضرورت نمی كنند و هرجا كه تضادی در میان آن‌ها باشد با ملاحظه منافع شخصی از آن می گذرند. این گروه بیشتر به فكر آینده خود هستند و به حسب شرایط اموری را دنبال می كنند كه فكر می كنند به نفع شان است; درس یا كار تفاوتی نمی كند، ممكن است ترك تحصیل كرده و دنبال یك كار خوب اقتصادی بروند و یا همزمان با كار به تحصیل ادامه دهند. گروه مرجع اینان معمولا مسئولان هستند. وقتی تضادهای زندگی شان را گوشزد می كنید، به تضادهایی كه در جامعه وجود دارند اشاره می كنند كه در عین حال مسئولان و مدیران جامعه كه خود را مقیّد به هنجارهای عالی می دانند از آن‌ها می گذرند. هنجارپذیران دوگانه به هنجارهای نهادمند ملتزم هستند و معیار سنجش رفتار خود را در مسئولان یافته اند.

3. گروه سوم هنجارپذیران غربگرا هستند كه اساساً هنجارهای عالی انقلاب را نپذیرفته و هنجارهای نهادمند را به گونه ای غربی تفسیر می كنند و مایل به هماهنگی هرچه بیشتر با غرب هستند. گروه مرجع این‌ها روشن فكران غربگرا هستند. آنان معمولا در خانواده‌های مرفّه و فرنگ دیده زندگی می كنند. این گروه با اینكه اذعان می كنند آینده جامعه برایشان اهمیت دارد، اما چندان احساس همبستگی با جامعه نمی كنند و بیشتر به فكر پیشرفت انسان در فنّاوری و فضای تمدّن غربی هستند و اگر جامعه ایران خود را با آن منطبق نسازد خود را بیشتر عضوی از جامعه غربی می دانند تا جامعه ایران.

4. چهارمین گروه، هنجارگریزان هستند كه نه هنجارهای عالی را می پذیرند و نه هنجارهای نهادمند را و به نوعی بی قیدی و بی دولتی اقبال میورزند. گروه مرجع آن‌ها گروه‌های مبتذل جوانان غربی است و بیشتر به حال می اندیشند تا به آینده. به درس و كار رغبتی ندارند و از زندگی چیزی نمی خواهند به شرط اینكه خوشی از ساعتشان فراهم باشد. در غیر این صورت، با زمینوزمان دشمن اند. در این گروه انحرافات اجتماعی و اخلاقی زیاد به چشم می خورد.


مقایسه قشرهای نسل سوم

 

فاصله این چهار قشر از انقلاب اسلامی به همان ترتیبی است كه ذكر شد; زیرا هنجارپذیران انقلابی كه می توان آن‌ها را گروه ایده آلیست نامید، اندیشه‌ها و ارزش‌های اساسی انقلاب را پذیرفته اند و اگر مشكلی دارند با عوارضی است كه گریبانگیر جامعه اسلامی شده است; برای مثال، اگر انتخاباتی باشد آن‌ها بی تردید شركت در آن را مهم و بلكه تكلیف تلقّی می كنند، هرچند كه ممكن است به بعضی از ناهماهنگی‌های آن با هنجارهای عالی انتقاد داشته باشند; مثلا، نحوه تبلیغات برخی كاندیداها را نپسندند.

اما هنجارپذیران دوگانه كه گروه رئالیست هستند، تا حدی به هنجارهای عالی انقلاب آشنایی دارند، ولی چون شناخت شان كافی نیست نسبت به آن التزام كامل ندارند. برای نمونه، به نظر این قشر، انتخابات چیز خوبی است و سعی می كنند در آن شركت كنند، ولی اسراف اقتصادی و بی اخلاقی سیاسی را هم از لوازم طبیعی آن به حساب می آورند.

هنجارپذیران غربگرا یا گروه مدرنیست اساساً شناختی از هنجارهای عالی انقلاب ندارند. مطالعات میدانی نشان می دهند همه آن‌ها حقیقت انقلاب را درست درك نكرده و حتی تصوری از هنجارهای عالی انقلاب اسلامی ندارند. برای نمونه، تلقّی آن‌ها از انتخابات یا فریبی برای ظاهرسازی حكومت اسلامی است و یا مبنایی برای مشروعیت مردمی است كه البته باید با مبانی دموكراتیك منطبق شود و در غیر این صورت، آنچه در جامعه ماست یك انتخابات واقعاً دموكراتیك نیست. به نظر می رسد كه بسیاری از افراد این قشر با مباحث فكری مناسب و آشنا شدن با حقیقت و هنجارهای انقلاب به گروه اول نزدیك شوند.

در نهایت، هنجارگریزانند كه به نوعی آنارشیست هستند و نیاز به تربیت و حتی تنبیه جدّی دارند. این‌ها اگر بخواهند به موضوعی مثل انتخابات توجه كنند، در نهایت، آن را نوعی بازی می دانند كه دیگران برندگان آن خواهند بود.

حقیقت انقلاب اسلامی

 

برای پاسخ به چرایی این وضعیت قشربندی نسل سوم لازم است تأمّلی در حقیقت انقلاب اسلامی داشته باشیم. انقلاب اسلامی ایران قیامی بود برای گذر از حیات طبیعی به حیات طیبه و این حركت تنها با بازخوانی كتاب وجود آدمی و بازیابی منزلت او در عالم آفرینش امكان پذیر است.2

حیات طیبه كه بر بنیاد فطرت توحیدی و گرایش ذاتی انسان به كمال مطلق استوار است دو ركن عمده دارد: ایمان و عمل صالح.3 این زندگی پاك و نورانی ساحت مادی زندگی را با عدالت آراسته و موانع رسیدن انسان به معرفت را كه غایت آفرینش او بوده است، برطرف می سازد در مقابل، هنگامی كه گرایش فطری آدمی به حق تعالی در حجاب اوهام و اهوا مكسوف شود، تمایلات نامحدودی در بشر پدید می آید كه معطوف به عالم محدود مادی است و به همین علت، حیات طبیعی به دو صورت مكملی سلطه گرانه و سلطه پذیرانه روی می دهد و دو طبقه مستكبر و مستضعف پدید می آید.4

متأسفانه تاریخ حیات بشر بجز برهه‌های كوتاهی، در واقع تاریخ حیات طبیعی است. جامعه ایران نیز در طول قرن‌ها دو صورت از حیات طبیعی را مشاهده كرده بود: چهره سنّتی حیات طبیعی و چهره مدرن آن. شاخص‌های اساسی تمایز این دو نمود از حیات طبیعی در منشأ اقتدار و منبع مشروعیت نیروی استكباری آن هاست.

حیات طبیعی سنتی با منشأ اقتدار ایلی و مشروعیت دینی به سلطه گری و استضعاف مردم دست می یازد. هنگامی كه ایل اقتدار سیاسی خود را بسط می دهد انسجام درونی خود را در پرتو پیوند حسی و عاطفی و پیمان‌های ایلی و عشیره ای كه بین شركای قدرت برقرار می شود حفظ می كند و نظام اجتماعی را آن چنان كه مقتضای مدینه تغلیب است، بر اساس غلبه و زور تحكیم می بخشد.

«از آنجا كه سلطه زور در اصطكاك قدرت‌های دیگر اجتماعی شكننده و ناپایدار است، مستبد در جامعه ای كه در آن ایمان به غیب و باور دینی وجود دارد یا از ابزار دیگری جز زور نیز استفاده می كند، این ابزار كه در دوام و بقای استبداد نقش تعیین كننده دارد، تحریف است.»5

چهره سنّتی ساختار استكبار در حیات طبیعی كه قرن‌ها در ایران سایه گسترده بود هرچند از مشروعیت دینی به واسطه تحریف بهره می برد، اما كشمكش‌های جدی و پایان ناپذیری میان نیروی استكبار و روحانیت در ایران را پدید می آورد; زیرا دوگانگی منشأ اقتدار و منبع مشروعیت تضادی عمیق در ساختار قدرت به وجود آورده بود و با رو شدن هرچه بیشتر این تضاد و پدیدار شدن عمق این شكاف، هم اقتدار و هم مشروعیت سلسله‌های سلطانی رو به افول می رفت و دوران‌های گوناگون تاریخ ایران یكی پس از دیگری برمی آمد.

در نهایت، این ساخت سست استكبار سنتی، ماده صورت مدرن استكبار با ساختار اقتدار متفاوتی شد. در این وضعیت، منشأ اقتدار وابستگی به ابرقدرت‌های خارجی و منبع مشروعیت دانش مدرن بود. نیروی استكبار در حیات طبیعی مدرن به صورت استبداد مدرن با شاخص‌های دین زدایی، نوسازی و توسعه، شبه صنعتی شدن و اصلاحات ارضی به منظور تك محصولی كردن اقتصاد و تحكیموابستگی به ابرقدرت هاودر نتیجه، افزایش اقتدار پدید آمد.

نیروی روشن فكری به صورتی مقلّدانه به توجیه حیات طبیعی مدرن و كمك به گسترش آن پرداخت، ولی حتی در فراگیری عمیق آن اندیشه‌ها و دانش‌ها نیز كمتر توفیق یافت; به گفته خودشان حتی هنوز به مرحله ترجمه و تفكر در آثار بنیادین دانش غربی هم نرسیده اند.

یكی از روشن فكران در آسیب شناسی این مسئله می گوید: «بیاییم آثار فیلسوفان مدرن را به فارسی ترجمه كنیم و درباره آن‌ها بنویسیم. این كمبودی است كه در كار روشن فكر مآبان در پنجاه سال اخیر می بینیم. كار روشن فكر ما راجع به غرب، بیشتر كار ترجمه بوده تا تألیف. شاید شهامت این را نداشتیم یا شاید پتانسیل فكری این را نداشتیم كه مستقلا درباره فلسفه غرب بیندیشیم.»6

امروزه نیز در برابر انقلاب اسلامی صورت پست مدرن حیات طبیعی باز تولید می شود. این بار منشأ اقتدار، نظامی گری و نفوذ بین المللی است و منبع مشروعیت آن رسانه‌های صوتی و تصویری و تكنولوژی اطلاعات (IT). صورت پست مدرن حیات طبیعی با شاخص های: جهانی سازی تولیدات فرهنگی برای ایجاد ابرفرهنگ سلطه پذیرانه جهانی، تهدید و نظامی گری (میلیتاریسم)، استفاده گسترده از رسانه‌ها و تكنولوژی اطلاعات و مجازپردازی ساخت یافته است. در وضعیت پست مدرن حیات طبیعی تحول ساختاری بنیادینی پدید نیامده و نیروی استكبار همان نیروی سلطه گر دوران مدرن است كه برای تداوم استیلای خود صورت بندی تازه ای را فعالانه پذیرفته است.

اما انقلاب اسلامی نه یك انقلاب سنّت گرا در برابر مدرنیسم پهلوی بود، نه انقلابی مدرن در برابر ناتوانی حكومت مطلق مدرن پهلوی در گذر از میراث مشئوم سنت گذشته ایران و نه به زعم برخی انقلابی پست مدرن، بلكه قیامی بود كه دامن مردم را از حیات طبیعی بركشید تا فراتر از همه این اوهام به حیات طیبه برساند و از زمزم ولایت كامیاب و سیراب سازد.

«استقلال و آزادی» نفی استكبار از همه ساحت‌های حیات است و «جمهوری اسلامی» طرحی برای ساختن حیات طیبه پیش می نهد. اینكه بعضی می پندارند جمهوریت و اسلامیت با هم جمع نمی شوند7 برای این است كه هنوز در نظام‌های فكری حیات طبیعی از نوع مدرن می اندیشند و با این تفكر نوین و طرح تازه آشنا نشده اند.

امام خمینی(قدس سره) با ایجاد تحول در نهاد دین از موضع یك مجتهد جامع الشرایط و عالم دینی ذوالفنون كاركردهای تازه ای را برای دین ایجاد كرد و در حقیقت، ظرفیت‌های پنهان دین را آشكار نمود و غبار اوهام و خرافات را از آن زدود و عزم آن داشت تا سایر نهادهای جامعه را بر اساس تحول نهاد دین، دگرگون سازد و شرایط تحقق حیات طیبه را فراهم سازد.


هنجارهای عالی و هنجارهای نهادمند

 

به «نظامی از الگوهای رفتاری مكتسب كه همه افراد متعلق به یك فرهنگ در آن سهیمند» هنجار گفته می شود و مهم ترین كاركرد آن، ایجاد «همكاری و وابستگی متقابل بشری» در نظام اجتماعی است

هنجارها به دو صورت ممكن است در جامعه ای حضور داشته باشند: نخست به صورت نهادمند و ساخت یافته در كل ساختار نظام اجتماعی. «نهادمندی به فراگردی اطلاق می شود كه از طریق آن، نظام با قاعده ای از هنجارها، منزلت‌ها و نقش‌های به هم پیوسته و مورد پذیرش یك جامعه، شكل می گیرد. از طریق این فراگرد رفتار خودجوش و پیش بینی ناپذیر جایش را به رفتار منظم و پیش بینی پذیر می دهد.»

پس اگر یك هنجار در نظام با قاعده ای از منزلت‌ها و نقش‌های اجتماعی و در رابطه با نهادهای اساسی حكومت، اقتصاد، خانواده، دین و آموزش مشخص و معنادار باشد، هنجاری نهادمند تلقّی می شود.

صورت دیگر حضور هنجارها در جامعه، صورت آرمانی و عالی است كه معمولا پس از تحولات بزرگ اجتماعی نظیر انقلاب‌ها در جامعه پدیدار می گردند.

هنجارهای عالی هنجارهایی هستند كه مردم آن‌ها را می پسندند و رفتار خلاف آن‌ها ناهنجاری و خطا تلقّی می شود. اما هنوز در نظام منزلت‌ها و نقش‌های اجتماعی و در رابطه با نهادهای اساسی جامعه جایگاه مشخصی ندارند و در صورتی كه تحولات مناسب در نهادهای اساسی جامعه صورت نگیرد این هنجارهای عالی در نسبت با هنجارهای نهادمند تضاد خواهند یافت


از تعدیل اقتصادی تا توسعه سیاسی

 

دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی با عنوان «دوران سازندگی» و با اجرای «سیاست تعدیل» برای همه شناخته شده است. سیاست تعدیل كه در دهه هشتاد از سوی صندوق بین المللی پول به كشورهای متقاضی وام تحمیل می شد در پی بحران بازپرداخت بدهی‌ها از سوی كشورهای بدهكار (عمدتاً كشورهای توسعه نیافته) و با هدف تضمین بازپرداخت بدهی‌ها همراه با سود آن‌ها تدوین و تحمیل می شد.11 این خاستگاه تاریخی برنامه تعدیل كه در حقیقت تأمین منافع سرمایه داران بین المللی غربی است، با خاستگاه نظری غربی، یعنی اقتصاد نئوكلاسیك مبتنی بر فلسفه اصالت فرد و حداكثرسازی سود فردی12 جمع شد و بر جوامع توسعه نیافته تحمیل گردید. بر این مبنا، فرد بر اساس سود شخصی خود چنان رفتار می كند كه جامعه نفع می برد و نقش دولت تنها تسهیل روابط اقتصادی و تضمین مالكیت هاست و نظارت و دخالت دولت باید به حداقل برسد. در این شرایط، فرد (سرمایه دار) با انباشت سرمایه چرخ‌های توسعه را به گردش درآورده و برای رسیدن به سود هرچه بیشتر كشور را به پیش می برد. البته از لوازم این روند افزایش نابرابری و فقر است; به عبارت دیگر، هرچه ثروتمندتر شدن سرمایه داران و فقیرتر شدن طبقات ضعیف.13

دو سیاست اجرایی تعدیل كه در نهاد دین در جامعه ما بسیار تأثیرگذار بود، یكی آزادسازی تجارت بود كه به منظور تشویق سرمایه داران به تولید كالاهای صادراتی انجام شد و دوم كاهش ارزش پول ملی كه به منظور افزایش روند صادرات و كاهش تقاضای واردات صورت گرفت. اما نتیجه حقیقی این دو سیاست از یك سو، افزایش واردات و نیز انفجار تبلیغات اقتصادی برای فروش كالاهای وارداتی و تولیدات داخلی بود و از سوی دیگر، افزایش كمرشكن تورم كه در كنار حذف یارانه‌ها و سایر اصلاحات و سیاست‌های اقتصادی به تشدید فقر و نابرابری در دوران سازندگی انجامید.

این سیاست تحولات نهاد دین در انقلاب اسلامی را دچار فرسایش كرد و اقتصاد استكباری از نوع سرمایه داری آن را، كه در رژیم گذشته در ایران نهادینه شده بود، تداوم بخشید و گسترش داد. آفت بزرگ تعدیل اقتصادی كه در نهایت به یكی از مهم ترین عوامل ناكامی آن تبدیل شد، افزایش مصرف در بخش عمومی و خصوصی بود.14 در این شرایط، عموم مردم به ویژه نسل جوان كه بار مسائل اقتصادی چشم انداز روشنی از آینده به آن‌ها نمی نمود، در تضاد میان هنجارهای نهادمند با هنجارهای عالی انقلاب متحیّر شده، در جستوجوی امیدی تازه برآمدند.

قشر علمی و دانشگاهی نیز انتقادهایی به شرایط موجود داشتند كه آن‌ها را آماده پذیرش طرحی تازه در سیاست‌ها و مدیریت كلان جامعه می نمود.

نخبگان سیاسی كه در دوران اجرای سیاست تعدیل با آن مخالفت می كردند و به اتهامات مختلفی از صحنه سیاست رانده شده بودند شرایط را برای حضور مجدد آماده می دیدند. سرانجام، كسانی كه در این دوران به سرمایه داران درشتی تبدیل شده بودند خواستار نفوذ بیشتر در سیاست بودند.

آنچه می توانست گروه‌های چهارگانه مزبور را گرد آورد، شعار یا برنامه «توسعه سیاسی و آزادی» بود كه از سوی آقای خاتمی طرح گردید و مفید هم واقع شد; زیرا هم به جوانان متحیّر امید می داد، هم با نظریات علمی سازگار بود كه توسعه سیاسی را ضرورتی برای توسعه اقتصادی می دانست، هم مجالی برای بازگشت نخبگان سیاسی گذشته فراهم می كرد و هم شرایط نفوذ سیاسی سرمایه داران جدید را مهیا می ساخت. اما آنچه در نهایت رخ داد این بود كه در همگرایی این چهار گروه، ائتلافی میان نخبگان سیاسی و سرمایه داران صورت گرفت و جوانان و دانشگاهیان ابزاری برای رسیدن آن‌ها به قدرت و نفوذ شدند.

نظریه توسعه سیاسی كه مفهوم كلیدی آن جامعه مدنی است برآمده از اندیشه‌های سیاسی لیبرالی بود و متمم یا ملازمی برای اقتصاد سرمایه داری.

جامعه مدنی با اینكه از ویژگی‌های مثبتی برخوردار است،15 اما چون ربط آن با نهاد دین به خوبی تبیین نشده بود و در رابطه با هنجارهای نهادمند دگرگونی نیافته در انقلاب توصیف می گردید، به ویژه اینكه به عنوان ضرورتی برای توسعه اقتصادی مدّنظر قرار می گرفت، بیش از هر چیز یك طرح لیبرالیستی برای تكمیل نظام سرمایه داری به شمار می آمد. چنان كه بعضی خرداد 1376 را حركت طبقه متوسط برای رسیدن به جامعه دموكراتیك دانسته اند.16 مفهوم جامعه مدنی از زمان ارسطو وارد ادبیات سیاسی شد و در طول تاریخ برداشت‌های گوناگونی را برتافت،17 ولی قرائت نوین آن برای مقابله با جوامع سوسیالیستی در اروپای شرقی شكل گرفت و سپس به اروپای غربی و آمریكا راه یافت. اما امروزه «به تصدیق خود روشن فكران اروپای شرقی، مفهوم جامعه مدنی دلیل و وسیله توجیه پذیری برای انحصارات اقتصادی و سیاسی جدید به دست عده دیگر و رأی تبرئه برای نظام سرمایه داری در این كشورها شده است.»18

مدیون نظم خودجوش بازار را در كنار نظم خودجوش سیاست و نظم خودجوش فرهنگ به عنوان وجوه اساسی جامعه مدنی طرح می كند.19 او برای توضیح این مفاهیم از استعاره سرمایه داری دموكراتیك و دموكراسی فكری استفاده می كند كه در واقع با رویكردی پست مدرنیستی حقیقت را به صورت فرایندی كه هیچ گاه به فرجام نمی رسد، معرفی می كند.20 در پس زمینه فرهنگی تعدیل اقتصادی و توسعه سیاسی، نظریه پلورالیسم فرهنگی و دینی شكل گرفت. سیاست تعدیل، اقتصاد و معیشت مردم را از دین دور ساخت و با تشدید نابرابری و فقر و انفجار تبلیغات و مصرف زدگی و تجمل گرایی روح دین و معنویت را از معیشت بیرون كرد. در ادامه این روند كه بر اساس نظریات وارداتی انجام می شد توسعه سیاسی در عمل و عینیت دین را از سیاست جدا نمود و چنان كه از مفهوم جامعه مدنی برمی آید با پلورالیسم سیاسی گامی بلند به سوی تكثرگرایی دینی برداشته شد. نتیجه این روند این شد كه امروز مردم ما با اینكه متدین هستند و طبق آمار و تحقیقات بسیار اهل نماز، روزه، حج و زیارت، تولی و تبرّا می باشند، اما در عرصه فرهنگ عمومی شاخص‌های دیگری مشهود است. برای مثال، بی حجابی، استفاده از لباس هایی كه ضابطه‌های اسلامی در آن‌ها رعایت نشده، تجمّل گرایی، رواج موسیقی و مواردی از این قبیل شایع شده است. این‌ها نشان می دهند كه فرهنگ عمومی در مواردی از دین فاصله گرفته و با معیارهای نهادهای اقتصادی و سیاسی منطبق شده است. هرچند كه مردم در درون طالب این امور نیستند، ولی تضاد هنجاری میان هنجارهای عالی انقلاب و هنجارهای نهادمند را رقم می زند.

اگر روند انطباق با هنجارها و ارزش‌های غربی در جامعه ادامه پیدا كند چه بسا پذیرش كنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان21 كه امروز از آن سرباز می زنیم، در سال‌های آینده عملا امكان پذیر گردد، نهاد خانواده نیز در اثر هماهنگی با نهادهای اقتصاد سرمایه داری و سیاست لیبرالیستی به صورت خانواده‌های زوج آزاد و تك والد درآید، و به پذیرش نقش اجتماعی مادری به منظور سلطه تربیتی ابرقدرت‌ها بر نسل‌های آینده و استثمار اقتصادی و اخلاقی زنان تن بدهیم


نویسند: سجاد رضائی


نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 08:01 ب.ظ | آخرین ویرایش در - ساعت -